مسجد "منافقین"، منطق "قاعدین" (قرآن و گسترندگان "ترس و خفت" در پشت جبهه)
هفته "دفاع مقدس" - نشست جمع مستان میرسند- 1401
بسم الله الرحمن الرحیم
من یک آیه در باب جهاد سختافزاری، شهادتطلبی عرض کردم که خداوند دارد آموزش میدهد. صحبت این آیات نازل نشده است که ما بخوانیم و ثواب ببریم. اگر بخوانیم ثواب میبریم ولی برای این نازل نشده است. نازل شده است که آموزش بدهد که دقیقاً ما دوباره در همان موقعیتهای مشابه قرار میگیریم. در هر آیهای از قرآن یک «چه باید کرد؟» و «چه نباید کرد؟» هست. حالا یک آیه هم از نمونه جنگ نرم، جنگ سرد، پشت جبهه عرض میکنم. بعد هم در خدمت رفقا هستیم، اگر فرمایش و لازم میدانید، بحث کنیم.
میفرماید که وقتی که درگیر میشوید، نه فرار کنید، نه توجیه کنید، نه شک کنید، نه بترسید. همه شما اینجوری نیستید. یک عدهای از شما تا آخر با ما هستید. بعضی از شما هم که از صحنه جهاد، پاک بیرون میآیید، بعد از جنگ در موقعیتهای بعدی آلوده میشوید. اما کسانی که صادقانه با خدا و با خلق شهید میشوند، یا شهید نشوند منتظرش هستند و از انتظار شهادت سختتر، عوض نشدن در کوران زندگی است. حالا این آیهای که خدمت شما عرض میکنم بخشی از فعالیتهای نرم و جنگ نرمی بود که در مدینه، پشت جبهه، همان زمان صورت میگرفت و الان هم هست. باز آیاتی هستند که آنها را آموزش میدهد. از این آیات یادم هست: یک ائتلاف اعلامنشدهای که کمکم علنی شد، پشت جبهه پیامبر در مدینه بود. یک دشمن علنی بودند که مشرکین مکه بودند که هر چند وقت، یک جنگی راه میانداختند یا کسانی را علیه پیامبر تحریک میکردند، قبایلی را، یهودیهای مدینه و مسلماننماهای کلاهبردار، منافق یا کسانی که شاید خودشان هم نمیدانستند منافق هستند، ولی منافق بودند. این هم هست چون قرآن به دو سه تیپ، کلمه نفاق را به کار میبرد. یک نوع نفاق، کسانی هستند که نفوذی هستند. یعنی اصلاً هیچ چیز را قبول ندارند و وانمود میکنند که جزء شما هستند. این یک نفاق، این دیگه منافق صددرصدی است. یک منافق دیگر هم قرآن به کار میبرد، در مورد کسانی که خودشان نه میگویند، نه عقیده دارند که جزء دشمن هستند. هم ادعا دارند جزء شما هستند، هم واقعاً یک کمی هم جزء شما هستند. یعنی مثلاً ممکن است مسلمان باشد. نمازش را میخواند. اجمالاً پیامبر را دوست دارد، ولی همین که امام فرمودند اکثر مردم خدا را قبول دارند ولی به خدا اعتماد ندارند. یعنی خدا در حد تشریفات است. نه در حدی که واقعاً هست. اینها حرفهای ایشان است. وعده داده است و خداوند پای حرف خود میایستد. «أوفوا بعهدی، أوف بعهدکم» شما به پیمانی که با من بستید، وفا کنید. من به پیمانی که با شما بستم، وفا میکنم. شما بیایید سر قرار، من سر قرار هستم. شما نمیآیید. خیلیها هم اینجوری هستند. اتفاقاً اینجوریها بیشتر هستند. آن دسته اول که نفوذی و پنهانکار و جاسوسمسلک و اینها هستند، اینها اقلیت هستند. اکثر نفاق، منافق یک جور است که مثلاً شامل خیلیها میشود. ما و شماها هم گاهی شاید بشویم. به این معنا که وقتی حرف میزنیم، بهترین حرفهای اهل دنیا را میزنیم. وقتی که بنا است در بازار، اقتصاد، در خانواده، در سیاست، در مسائل مختلف به آن عمل کنیم، باور نداریم و میگوییم که اینها واقعاً درست نیست که به آنها اعتماد کنیم. این هم یک ضرب از نفاق است. قرآن در آیاتی به منافق به همان معنای اول، اشاره میکند که اینها چه کسانی بودند، با چه شیوههایی پشت جبهه سازماندهی میکردند. بین شما هستند ولی با دشمن کار میکنند. اولاً ثروت و بعضی از طرحهای آنها را یهودیها تأمین میکنند چون سرمایهدار بودند و ثروت و شیطنت دست آنها بود. اوس و خزرج که دو قبیله بزرگ و اصلی، دو تیره در مدینه بودند و اینها قبل از اسلام، دههها با هم جنگیده بودند و همدیگر را کشته بودند، سر یک نفر به نام عبدالله ابن ابی که او شاه شود، قبل از اسلام. هنوز پیامبر در مکه بودند و به مدینه نیامده بودند. این آقا قرار بود شاه یثرب شود. یعنی نفوذ پیدا کرده بود و داشت سلطان آنجا میشد. یک سلطنت تشکیل داده بود. منتها بدشانسی آورد که همان موقع، مردمی در مدینه که از راه دور، ارتباطاتی داشتند و با پیامبر آشنا شده بودند، به پیامبر ایمان آوردند. مخفیانه دو قرار در اطراف مکه، در گردنههای ارتفاعات اطراف مکه گذاشتند، پیمان عقبه اولی، عقبه یعنی گردنه، یعنی یک ملاقات و یک پیمان در آن گردنه ارتفاعات، جلسهای مخفی اطراف مکه و پیمان دوم که دیگر گفتند شما به مدینه بیایید. اینجا مکه است و این قدرتهای اصلی در مکه نمیگذارند. ولی در مدینه زمینه هست. یک عدهای از مردم مدینه، شما را قبول دارند. حالا بعضیها دین شما را هم قبول دارند، یعنی باور دارند که شما پیامبر الهی هستید. بعضیها میگویند پیامبر که نیست ولی آدم خوبی است. ما او را قبول داریم بیاید؛ که هجرت پیامبر به مدینه اتفاق افتاد. این کاسه کوزه عبدالله ابن ابی کلاً به هم ریخت. یعنی طرف این همه 10- 20 سال زمینه چینی کرده بود و داشت شاه و حاکم مطلق یثرب میشد. همه، دو جناح و جریانات مختلف قبایل، آمده بودند پشت او. داشت آماده میشد که تاجگذاری کند. اصلاً میخواستند تاجگذاری کنند، پادشاهی یثرب. روز تاجگذاری تعیین شده بود، میبیند اکثر مردم به طرف پیامبر رفتند. حتی توده مشرکین، نه رهبرانشان، گفتند این آدم حسابی است.
بدنه یهودیها، مردم متدین عادی معمولی، طبق بشارتهای قبلی، بعضیها گرایش پیدا کرده بودند، و اخلاق، انسانیت، صداقت و امانت او را میدیدند. حرفهایش هم حرفهای درستی بود. عبدالله ابن ابی شد یکی از رهبران پشت جبهه مدینه. یک عدهای ظاهراً گفتند ما هم مسلمان شدیم. چون موج مردمی را دید که قوی است، گفت این آمد کاسه کوزه ما را به هم زد. و شروع به سازماندهی مخفی کرد. یک عدهای، حزب، کسانی که ظاهراً تسلیم شوند و بگویند ما هم با شما هستیم. چون اینها پیروز شده بودند. انقلاب شده بود. مثل انقلاب ما، که آخرهایش حتی ساواکیها و خانوادههایشان در تظاهرات شرکت میکردند. نمیتوانیم از امکانات و منافع بگذریم. شروع به سازماندهی و ارتباط با بقیه دشمنان پیامبر در خارج از مدینه و داخل مدینه کرد. یک مثلث پشت جبهه پیامبر در مدینه درست شد: رهبران یهود، ثروت و سیاست و شیطنت. هم تحصیلکردههای مدینه بودند، هم به اصطلاح بانکها و صرافیها دست اینها بود. نبض اقتصاد و فرهنگ مدینه دست اینها بود و بدنه و سران قدرت و قبایل هم دست مشرکین بود. حالا همه اینها مجبور شدند یا مسلمان شوند، یا بگویند ما هم با شما هستیم. ما دشمن نیستیم. یکی از رهبران منافقین، این شخص است. قرآن اینها را افشا میکند و بدون این که از آنها نام ببرد میگوید اینها بین شما هستند. چه کار میکنند؟ شما چه کار کنید؟ این دقیقاً آموزش مبارزه با فرهنگ نفوذ و مبارزه با خطوط نفوذی دشمن است.
یکی دیگر از کسانی که رهبر یک جریان دیگر تشکیلات جنگ نرم و جاسوسی و شایعهپراکنی پشت جبهه بود و در عملیاتها ضربههای زیادی میزد، شخصی به نام ابوعامر بود. او قبل از آمدن اسلام، جزء مشرکینی بود که کمکم گرایش مسیحی پیدا کرده بود. حتی لباسهای راهبان مسیحی را مدتی پوشیده بود در واقع با امپراتوری روم در ارتباط بود. یعنی مسیحیت او، مسیحیت سیاسی بود. او به ابوعامر راهب مشهور شده بود که پیامبر بعدها در مورد او فرمودند: «او راهب نیست. فاسد است. او ابوعامر فاسد است، نه ابوعامر راهب.» آن رهبانیتش هم بازی است. یک عبای قشنگی میپوشید، مثل آدمهای اهل معنا و اهل ریاضت، یک عدهای هم او را قبول داشتند. وقتی مدینه با پیامبر بیعت کرد، یثرب شد شهر پیامبر، مدینة النبی. او از مدینه به مکه پیش مشرکین رفت از آنجا شروع کرد به سازماندهی چندین جریان در داخل مدینه، پشت جبهه پیامبر، از آنجا رهبری میکرد. از جمله این بود که نقشه ساخت مسجد ضرار در مدینه را به گروههای منافق پشت جبهه داد. مسجد ضرار را که دوستان میدانند. بعد معلوم شد که با رومیها، با استکبار غرب در ارتباط بوده است و اینها با هم در ارتباط بودند. که با اسلام نمیشود به نام شرک و کفر جنگید. با اسلام باید به نام اسلام جنگید. جنگ با مذهب، به نام مذهب است. یعنی مذهب علیه مذهب و مسجد علیه مسجد. یعنی نمیتوانیم به اینها بگوییم که ما طرفدار رژیم قبلی هستیم، طرفدار آمریکا هستیم یا طرفدار فلانی هستیم! باید به آنها بگوییم نه. ما هم با شما هستیم. ما با شما بودیم. ما هم هستیم و در راهپیماییها بودیم و در مساجد بودیم و نماز خواندیم و فلانی بودیم، ولی اینها را قبول نداریم و... مسجد ضرار را ساختند. یک وقت پیامبر فرمودند اینجا که مسجد بود، چرا حالا دوباره مسجد ساختهاید؟ گفتند درست میفرمایید، منتهی اینجا وقتی باران میآید زمین گلی میشود و بعضیها پیرمرد هستند و مریض هستند و نمیتوانند همین ۱۰۰ متر، چند صد متر را بیایند. اینجا را ساختیم که انشاءالله مومنین محروم نباشند. مسجد که هر چه بیشتر، بهتر است و اگر میشود خود حضرتعالی بیایید آن را افتتاح کنید و روبان آن را قیچی کنید! مسجد مبارکی است که پیامبر خدا آن را افتتاح کند و... پیامبر فرمودند: الان عملیات در پیش داریم. باید برویم. ارتش روم تهدید میکند. باید آنها را عقب برانیم. میرویم عملیات، برمیگردیم و بعد میبینیم چه کار باید کرد. آیه نازل شد که این مسجد، مسجد ضرار است. این مسجد، مرکز و پایگاه خیانت است. این مسجد منافقین است. نفاق به نام کفر و به نام ضدانقلاب هم حرف نمیزند بلکه به نام اسلام و انقلاب حرف میزند. در دفاع از استکبار هم نیست. او هم با اسم این که ما هم مخالف استکبار هستیم! ولی پروژه آنها را پیش میبرد. آیه نازل شد که برو این مسجد را خراب کن. اینجا مرکز فساد است. این مسجدی نیست که بر اساس تقوا و ایمان بنا شده باشد. عجب! آقا مسجد، خانه خدا را خراب کنیم؟ پیامبر فرمودند: بروید و مسجد را خراب کنید و آتش بزنید و آنجا را زبالهدان کنید. مستراح عمومی! خیلی مهم است که دستور میآید مسجد، زبالهدان خراب شود. فرمودند: کسانی که به آنجا میآیند، مشغول توطئه هستند. در جنگ تبوک، بعضی از اینها در جبهه با پیامبر بودند. سه بار طرح ترور پیامبر را در مسیر عملیات ریختند. این در قرآن هست. پیامبر باخبر میشوند. بخشی از طریق جبرئیل و بخشی از طریق خودشان یا عمار و دو- سه نفر دیگر. خبر آوردند که اینها در اردوگاه ما، در پایگاه رزمندگان که در چادرهای ما هستند و داریم به جنگ رومیها میرویم، در چادر نشستهاند و حرفهای شما را مسخره میکنند و میخندند. مثلاً شما جملهای در صحبتهایتان میگویید و آنها با لهجه آن را تکرار میکنند و مسخره میکنند و میخندند. یک بار هم گزارش آوردند اینها در جلسهای نشسته بودند پچپچ میکردند و حرف میزدند. ما خبردار شدیم که در این ارتفاعات و گردنهها که میرویم، جاهایی هست که خیلی تنگ و سخت است و فقط یک نفر میتواند با شتر یا اسب عبور کند. همه نمیتوانند عبور کنند. ما نیمه شب از آنجا عبور میکنیم و اگر بشود شتر یا اسب پیامبر را رم بدهیم، پیامبر از ارتفاع میافتد، او را خلاص کنیم و حسابش را برسیم کسی هم متوجه نمیشود و گیر نمیافتد. پیامبر مطلع میشوند و اینها آن قدر زیاد و نزدیک بودند که حتی نقل شده در ارتفاعات، پیامبر به عمار و یکی دو نفر دیگر فرمودند: نگذارید اینها نزدیک شوند. اصحاب گفتند برویم با آنها برخورد کنیم و آنها را دستگیر کنیم و بکشیم و اعدامشان کنیم. آنها میخواستند شما را ترور کنند. فرمودند: من همه آنها را میشناسم. ولی اینها هنوز افشا نشدند تبیین نشده، مردم اینها را نمیشناسند که اینها این کارها را کردهاند. من میدانم، تو میدانی ولی مردم نمیدانند. آنها میگویند اینها مسلمان شدهاند و بعد میگویند فلانی، اصحاب خودش را هم میکشد و از آنها استفاده میکند و بعد آنها را از بین میبرد. باید اول روشن بشود و خودشان خودشان را افشا کنند و بعد یکی دیگر این کار را بکند. این حرفها به درد همین الان میخورد. بعضیها میگویند اگر فلان مسئول اینگونه است، چرا با او برخورد نکردهاند یا نمیکنند؟ همان زمان امام همین حرفها را میگفتند هم الآن. برای این که تو میدانی، من میدانم ولی مردم نمیدانند و اینها در جامعه طرفدارانی دارند که این چیزها را نمیدانند و فکر میکنند تصویری که از خودشان ساختهاند درست است. باید بگذاری تا به نتیجه برسد. تو باید به مسئولیت خودت عمل کنی، هوشیار باشی و مراقب باشی. این باید کمکم خودش افشا شود. تو باید تبیین کنی.
در جنگ صفین، حضرت امیر دیدند بعضی از رزمندگان و افسرانشان، و دو نفر از سردارها به سمت اردوگاه معاویه ایستادند و فحش و ناسزا میگفتند. حضرت امیر سوار بر اسب بودند و برگشتند و فرمودند چه کار میکنید؟ گفتند داریم فحش میدهیم. فرمودند: یعنی چه؟ گفتند ما حرف میزنیم و آنها فحش میدهند. اینها شعور ندارند و نمیشود با آنها بحث کرد. فحش میدهند و ما هم داریم در جوابشان فحش میدهیم! حضرت امیر فرمودند: من نمیخواهم شما فحش بدهید. گفتند خب اینها دارند به ما فحش میدهند. حرف حساب حالیشان نیست. فرمودند: شما که سرتان میشود، بگذارید آنها فحش بدهند. شما تبیین کنید. او فحش میدهد، دروغ میگوید، تهمت میزند. شما بگویید ما این را میگوییم و شما آن را میگویید و به این دلیل، حق با ماست. اول این ثبت شود. خودتان بدانید برای چه میجنگید. ما دعوا و بحث شخصی با کسی نداریم. دوم این که شاید بین نیروهای دشمن کسانی باشند که این چیزها را نمیدانند و بازی خوردهاند. باید بفهمند برای چه میجنگند و با چه کسی میجنگند. جالب است که فرزندانشان مخالف خودشان بودند. یعنی فرزندانشان با پیامبر بودند و جزء مجاهدین بودند. خیلی جالب است. هم ابوعامر که فرار کرد و از مدینه به مکه رفت و بعد از فتح مکه توسط مسلمین، از مکه هم فرار کرد و به روم رفت، پیش اربابانش، به غرب رفت، ولی در مدینه پشت جبهه پیامبر، تیم و آدم داشتند. بین رزمندگان و مسئولین بودند و دائماً خط تبلیغاتی میدادند که مثلاً در مورد این قضیه این را بگویید. اینجوری شد. آن را بگویید. بروید یک مسجد بسازید و از ظاهر دینی در آن حرف بزنید. اینجا نشد، جای دیگر.
دختر ابوعامر انقلابی و مومن بود. زن حنظله بود. پدر حنظله هم ضدانقلاب بود. جالب است که هم حنظله شهید، هم همسرش و هم پسر عبدالله ابن ابی که پدرانشان جزو رهبران جریانات پشت جبهه بودند و علیه پیامبر توطئه میکردند. یک مثلثی بود رهبران یهودی و این تیپها، با مشرکین مکه در ارتباط بودند و با آنها همکاری میکردند و با سرویسهای اطلاعاتی روم و ساسانی هم در ارتباط بودند. یعنی در داخل و خارج با هم دست داده بودند و در داخل هم، کسانی بودند که قبلاً با هم دشمن بودند، یعنی یهودی و مشرک با هم متحد شده بودند. یهودی ظاهراً خداپرست است و آنها مشرکند. چطور با هم متحد شدهاید؟ همین طور که الان میبینید چه کسانی با هم متحد شدهاند. نمیبینید کسانی را که مثلاً طرفدار روحانیت هستند و یا قبلاً در جبهه کمونیست بودهاند و یا صهیونیست هستند و همه یک حرف میزنند! در بحرانها همه کنار هم جمع میشوند! رسانههایشان یک چیز میگویند و از هم حمایت میکنند. قرآن میگوید: این در این زمان اتفاق افتاده، قبلاً هم بوده و بعداً هم خواهد بود. مراقب باشید. جالب است که فرزندان اینها، حنظله که پدرش جزو همین جریان ضدانقلاب بود، دختری که با او ازدواج کرد، دختر همین ابوعامر بود. همان کسی که توطئه مسجد ضرار را چیده بود و کارهای دیگر، حتی با رومیها پیمان بسته بود و نقشه زمین اطراف مدینه را به ارتش روم داده بود که ارتفاعات و مناطق پست کجاست، که رومیها و ارتشهای غرب بیایند مدینه را بگیرند. اینجور ارتباطی داشتند.
دختر ابوعامر با حنظله، این دختر و پسر، انقلابی و مومن بودند و با پیامبر بودند. ازدواج آنها سر جنگ احد بود، همان جنگ مشهور که دشمن حمله کرد که شهر را محاصره کند و انتقام بدر را بگیرد. پیامبر فرمودند که سریع حرکت کنید. حنظله جوانی بود پیش پیامبر آمد و گفت میخواهم به جبهه بیایم. خواستم سؤالی بپرسم خلاصه ما قبلاً تالار گرفتیم و دعوتنامه فرستادیم و امشب مجلس عروسی ماست و فقط آمدهام بگویم که اجازه بدهید به جبهه بیایم و مجلس را بهم بزنم، یا خودم را قبل از روشن شدن هوا به رزمندهها برسانم و به جبهه بیایم. پیامبر فرمودند: نه. بعد از عروسی بیا. اصلاً به او چرا غسیل الملائکة میگویند؟ چون فرشتگان او را غسل دادند چون جنب شهید شد. شب زفاف، حنظله برای غسل توقف نکرد، گفت شاید به عملیات نرسم. رفت و اتفاقاً از همان شب، فرزندی به نام عبدالله، عبدالله ابن حنظله منعقد شد که بعدها منشأ خدمات زیادی شد. آن عروسی خانواده یک شبه بود. او آمد آنجا و گفت: من غسل هم نکردم چون ممکن بود به عملیات نرسم. شهید شد. پیامبر فرمودند: فرشتگان در آن عالم تو را غسل میدهند.
خب این دختر از یک خانواده ضدانقلاب و منافق بود. پسر از یک خانواده دیگر. خود همین عبدالله ابن ابی که رهبر منافقین مدینه بود، در جنگ احد و دو- سهتا جنگ این کار را کرد. او طرفدارانی بین مسلمانان داشت که با او بودند. یک جریان و جناحی در مدینه بود. مثلاً رزمندههای قبایل که با پیامبر میرفتند تا با دشمن بجنگند، او شروع به شایعه پراکنی میکرد که مثلاً ما شنیدیم فلان شده است. برو و در جلسه و جلوی همه اینها را بگو! که رزمندهها و خانوادههای مومنین بترسند و شک کنند که نکند کار ما درست نیست. شما ببینید این خیانت هست یا نه؟ با نیروهایی که آمدهاند کنار پیامبر که با دشمن بجنگند، عملیات دارد شروع میشود و او یک مرتبه میگوید: نه. اینجوری نیست فلان! و رزمندهها برمیگردند و جبهه را ترک میکنند. فرض کنید عملیاتی قرار است انجام شود و ۱۰۰ گردان آماده عملیات هستند و یک مرتبه ۳۰ یا ۴۰ گردان، به نشانه اعتراض، جبهه را ترک میکنند. قضیه چه بود؟ ظاهرش تا حدودی درست بود. مسئله این بود که پیامبر فرمودند: به لحاظ تاکتیک جنگ، چون تعداد دشمن زیاد است و تعداد ما کم است، اگر بیرون برویم و بجنگیم، جنگ کلاسیک، شکست میخوریم. تعدادمان نسبت به آنها خیلی کم است. جنگ را – به قول امروزیها - به جنگ چریک شهری تبدیل کنیم. یعنی بگذاریم آنها وارد شهر شوند. وقتی وارد شهر میشوند، نمیتوانند چند هزار نفر همزمان وارد شوند و مجبورند پخش شوند و وارد کوچهها شوند. نیروی دشمن، به جای این که یک مرتبه با ۱۰۰۰ نفر درگیر شوید، با ۴ یا ۵ نفر درگیر میشوید. چون نمیتوانند همه با هم بیایند. آنها در کوچهها، در صفوف هستند در کوچه هستند. میتوانیم در جنگ چریک شهری، در کوچه خیابانهای مدینه، آنها را شکست بدهیم. جوانان و بعضی از این سوپرحزباللهیها و بعضی از کسانی که غیرت و تعصب قبیلهای داشتند که قبیله ما در برابر قبیله آنهاست. چطور اجازه بدهیم که آنها پایشان به شهر ما برسد؟ قبل از اسلام هم نمیگذاشتیم وارد شهر شوند. الان هم نباید بگذاریم. این ضعف است. باید برویم بیرون و نگذاریم وارد شهر شوند. ما بیرون میجنگیم. خب این کار از نظر نظامی درست نبود. ولی پیامبر اکرم چون دیدند اکثر جوانان و رزمندگان و روسای قبایل این را میگویند، حرفشان را پذیرفتند. دیکتاتوری نبود با این که میدانستند شکست میخورند ولی پیامبر فرمودند ظاهراً این شکست لازم است! چون از پیامبر پرسیدند این حرف که بروید بیرون بجنگید این را خدا گفته یا حرف خودت است؟ این وحی است یا تشخیص خودتان است؟ پیامبر فرمودند نه این فرمان خدا نیست. گفتند پس این کار را نکنیم.
عبدالله ابن ابی که رهبر منافقین بود و با رزمندهها به جبهه آمده بود، به جمع اعتراض کرد که نخیر، حرف پیامبر درست است. پیامبر رفتند که لباس رزم بپوشند، زره و شمشیر، تا برای عملیات آماده شوند. برگشتند. در این فاصله بین کسانی که میگفتند باید بیرون بجنگیم، اختلاف افتاد. بعضیها گفتند پیامبر، رهبر ماست و هر چه بگوید درست است. بعضیها گفتند جدا از رهبری، حرفش درست است. پیامبر که برگشتند، دیدند اکثریت کسانی که میگفتند از شهر بیرون برویم و بجنگیم، نظرشان عوض شده بود. بعضیهایشان به پیامبر گفتند آقا! ما فکر کردیم و دیدیم حق با شماست. پیامبر فرمودند: پیامبران اینگونه نیستند که لباس رزم بپوشند و باز یک عده یک چیزی بگویند لباسشان را دربیاورند و بعد دوباره عدهای چیزی بگویند دوباره بپوشند. این روش رهبری درست نیست. حالا که تصمیم گرفتیم برویم و آماده نبرد شدید، اگر الان هم به حرف من گوش کنید، پیروز میشوید. مستقر شوید. در گردنه باشید و نگذارید ما را دور بزنند. اگر دیدید دشمن شکست خورده و فرار کرده است و بقیه مشغول جمع کردن غنیمت هستند، حق ندارید پایین بیایید، تا وقتی که من بگویم. اگر این کار را بکنید، پیروز میشوید. که همین را هم عمل نکردند و شکست خوردند و آن وضعیت پیش آمد.
حالا ببینید عبدالله ابن ابی، دشمن چطور بهانه میگیرد. درستترین حرف را زد. وقتی که دید پیامبر حرف آنها را قبول کرد گفت: خیلی خب. برویم بیرون و بجنگیم. این گفت و اعتراض کرد و گفت نخیر. همان حرف اول پیامبر درست بوده است. بعد گفت اصلاً این آدمهای لاشی که رهبرشان چیزی میگوید، میگویند نه و بعد حرفشان عوض میشود من اصلاً کنار شما نمیتوانم بجنگم. به شما نمیشود اعتماد کرد. من نمیجنگم. من این شیوه جنگیدن و بیرون رفتن را قبول ندارم. همان که پیامبر اول گفت درست است. ما نیستیم. یک مرتبه سر اسب خود را کج کرد، و چند صد نفر از رزمندگان را با خود برگرداند و رفتند و جبهه را ترک کردند. ولی بهانهاش چه بود؟ دفاع از حرف پیامبر. همین الان هم همینطور است. حالا جالب است این جزء کسانی بود که در جنگ تبوک، طرح ترور پیامبر را ریختند. پسرش جزء رزمندگان است. این قضیه را متوجه شد. آمد به پیامبر گفت من شنیدم پدرم و این طرفدارانش که تازه به جبهه آمدهاند، نقشهای برای شما داشتند. من چون شنیدم که میخواهند بعضی از مسلمانان و رزمندگان و بچهها را مجازات و ترور کنند، میخواستم خواهش کنم که اگر قرار است ایشان مجازات شود، این کار را به من بسپارید و خودم انجام بدهم. یعنی پدرم را. البته من با پدرم مشکل شخصی ندارم. ایشان به لحاظ پدر و فرزندی، همیشه با من خوب رفتار کرده است. رابطه عاطفی ما، رابطه خوبی است. رابطه ایمانی ما خراب است. من او را به لحاظ اعتقادی، انقلابی، سیاسی و دینی قبول ندارم وگرنه در حق من کوتاهی نکرده است. در عین حال من به خاطر مکتب و عدالت، حاضرم حساب پدر و فرزندی را کنار بگذارم. اگر او جنایتی کرده یا میخواهد بکند، من او را مجازات میکنم، چون میترسم یکی دیگر از برادرها برود و این کار را انجام دهد و ته ذهن من بماند که او پدرم را کشت. بالاخره من هم آدم هستم و ممکن است یک وقتی مسائل عاطفی بر ایمانی چیره شود. نمیخواهم کینه یک برادر در ذهن و دلم باشد. اگر قرار است او مجازات شود، میخواستم اجازه بدهید خودم این کار را انجام بدهم. پیامبر فرمودند: نه. ما تصمیم به اعدام او نگرفتهایم. پدرت میخواسته این کار را بکند. کسان دیگری هم هستند و باز هم خواهند کرد، اما علاج اینها تا وقتی که افشا نشدند و خودشان را افشا نکردند، علاجشان کار نظامی نیست. باید افکار عمومی روشن شود. باید فرصت بدهیم که خودشان، خودشان را لو بدهند. آنها را کنترل کنید و مراقبشان باشید ولی بگذارید کمکم خودشان حرفشان را بزنند. شما ببینید در این ۲۰، ۳۰، ۴۰ سال، کسانی که سوپرانقلابی و سوپرحزباللهی بودند، در دهه ۶۰، ۷۰ و حتی ۸۰، خودشان را لو ندادند، اما در دهه ۹۰ و همین ۱۴۰۰، حرفهایی میزنند که اصلاً باورکردنی نیست. یکی از روسای جمهور سابق که میگفت خط امام، خط امام، جمله امام را که «مرد از دامن زن به معراج میرود.» مسخره میکند و میگوید این حکم حجاب مربوط به آن موقع و آن مکان بوده است و مربوط به الان و این جامعه نیست و حجاب ربطی به عفت ندارد. میتوانیم بگوییم حجاب نباشد ولی عفت باشد. خب اینها که ۲۰ سال پیش این حرفها را نمیزدند. کسانی که میگویند شرعاً و عقلاً باید تسلیم آمریکا شویم، آن موقع این حرفها را نمیزدند. آدم باور نمیکند. شما همان آدم قبل از انقلاب، همان آدم دهه ۶۰ هستید. آخر این همه تغییر! بعضی اتفاقات باید بیفتد. باید افرادی که تغییر کردهاند، علناً بگویند. پیامبر فرمودند: باید به اینها فرصت بدهید که خودشان را نشان دهند و طرفدارانشان آنها را بشناسند تا بعداً مجبور نشوید با عده زیادی از مردم بازیخورده درگیر شوید. باید صف بازیخوردهها و بازیدهندهها را از هم جدا کنید. پیامبر این کار را کردند. با این که عبدالله ابن ابی میخواست ایشان را ترور کند و همه فهمیدند که پسرش آمده و گفته است اگر قرار است مجازات شود، به من اجازه بدهید این کار را بکنم. پیامبر فرمودند: نه. مجازات فیزیکی، او هنوز علناً کاری نکرده است که بتوانیم یقهاش را بگیریم. میخواسته است کاری بکند و بعد از این هم خواهد خواست ولی پایگاه مردمی دارد و تظاهر به اسلام میکند. تظاهر به دلسوزی میکند. وضعی پیش آمد که وقتی سپاه رزمندگان به مدینه برگشتند، پسر عبدالله ابن ابی و عدهای آمدند و جلوی اسب عبدالله و طرفدارانش ایستادند و پسرش گفت شما چه غلطی میخواستی بکنی؟ یعنی کاری کردند که او را جلوی همه طرفدارانش افشا کردند و او سر به زیر انداخت.
بخشی از آیات قرآن هم در مورد همینهاست. ابوعامر هم فرار کرد و به شام و منطقه امپراتوری روم رفت و همان جا در تنهایی و بدبختی مرد. همان موقع یکی از روشهایشان جنگ نرم و دروغ و شایعه است. قرآن میفرماید: اینها جلوی تو و مردم میگویند تو پیامآور خداوندی و اینها کلام خداست و ما به تو ایمان آوردهایم. بعد میفرماید: «اللَّهُ یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِینَ لَکاذِبُونَ» اینها شهادت میدهند و میگویند ما شهادت میدهیم که تو پیامبر خدایی. خدا هم میگوید: من هم شهادت میدهم که دروغ میگویید. خدا شهادت میدهد که اینها دروغ میگویند. یعنی چه دروغ میگویند؟ مگر چه گفتهاند که دروغ است؟ دارند میگویند «لا اله الا الله». این دروغ است؟ چه چیزی اینجا دروغ است؟ ادعای شما دروغ است. «لاالهالاالله» که میگویید درست است. آن راست است. این که شما میگویید ما شهادت میدهیم، دروغ است. یعنی اصل ادعایشان دروغ است. حضرت امیر میگفتند: «بالکذب یتزیین اهل النفاق» یک تاکتیک دائمی و همیشگی کسانی که تظاهر به پذیرش این شعارها میکنند ولی در واقعیت آنها را قبول ندارند، یک تاکتیک همیشگیشان از اول تا آخر دنیا، دروغ و شایعه است. همین الان جنگ نرم چیست؟ همین الان جنگ نرم، فضای مجازی، ماهوارهها و فلان، همه دروغ و شایعه است. بین چهار تا خبر راست، چند تا دروغ است. یک نمونهاش بعد از جنگ بدر است. در بدر همه منتظر شکست مسلمین بودند و آنها پیروز شدند. ۳۱۳ نفر رزمنده بدون اسب و بعضی حتی شمشیر هم نداشتند، در مقابل جمعیتی چند برابر. آنها شکست خوردند. مردم پشت جبهه هم مضطرب بودند چون اولین نبرد جدی بود. افکار عمومی خیلی پریشان بود. شایعات وسیع بود. هر چند ساعت، یک خبر دروغ در شهر پخش میکردند که پیامبر شهید شد. کشته شد. فلانی کشته شد. آنها حمله کردند. شکست خوردند. دل مردم و خانوادهها را میلرزاندند. حتی بعضی از خانواده رزمندگان هم ترسیده بودند. پیامبر اکرم برای این که جنگ روانی دشمن در پشت جبهه را خنثی کند، به محض این که پیروزی داشت قطعی میشد، عبدالله ابن رواحه را که بعدها در جنگ با رومیها شهید شد و زید بن حارثه را، این دوتا را فرستاد مدینه و گفت سریع بروید. شتر خودش را هم به زید داد و گفت با شتر من برو تا حرفت را باور کنند و بگویند شتر پیامبر است، پس حرف او راست است. اگر با شتر خودت بروی، ممکن است حرفت را باور نکنند. برو خبر پیروزی اسلام را بده. مردم پشت جبهه گرفتار جنگ روانی سختی هستند. شایعات زیاد است، دروغ میگویند و مردم را میترسانند. برو و بگو تمام شد و ما پیروز شدیم و دشمنی که همه فکر میکردند پیروز میشود، شکست خورد! این خبر را که آوردند، جریانهای پشت جبهه خیلی لرزیدند و توطئه بعدی شروع شد. یک مرتبه شایعه کردند که پیامبر کشته شده است. شترش آمده است ولی خودش نیامده است. اگر زید سوار شتر پیامبر شده و راست میگویند که پیروز شدهاند، پس پیامبر زنده است. چطور شترش اینجاست ولی خودش نیست؟ یعنی ببینید، از همان چیزی که باید نتیجه بگیرند که پیروز شدهاند، پیامبر شترش را به عنوان علامت داده که برو بگو پیروز شدیم نگران نباشید.
آمدند به یکی از مسلمانان به نام ابولبابه، یکی از رهبرانشان، گفتند که آنها شکست خوردهاند و پیامبر کشته شده است و این شتر پیامبر است و زید سوار بر آن، از ترس آمده است چرت و پرت میگوید، شکست خوردند دیوانه شدهاند! اسامه پیش پدرش میآید و ماجرا را میشنود. پیش پدرش (زید) میآید و میگوید این منافقین و جریانهای داخلی خودمان، آمدهاند به ابولبابه گفتهاند و در جمع و بازار پخش کردهاند که پیامبر کشته شده است. پدر، شتر پیامبر دست تو چه کار میکند؟ پس خود پیامبر کجاست؟ زید گفت قضیه این است که پیامبر سالم است و پیروز شدهایم. زید میگوید من خودم هم وقتی اینها را شنیدم ترسیدم و شک کردم که نکند این حرفها درست باشد. آن قدر شایعه زیاد بود که ما هم شک کردیم که نکند شکست خوردهایم تمام شد براندازی شد رفت! میگوید من که این را شنیدم، رفتم و یقه آن یارو را گرفتم که یکی از رهبران تیم رسانهای آنها بود که همه جا خبر را پخش میکرد. من در خیابان جلوی بقیه یقهاش را گرفتم و گفتم منافق! چرا دروغ و شایعه پخش میکنی؟ پیامبر زنده است و ما پیروز شدهایم. او وقتی که دید لو رفته، گفت من که این را نگفتم. من گفتم شنیدم! اینها که میگویم عین تاریخ و شأن نزول آیات است. گفت من کی گفتم؟ من گفتم شنیدهام که اینها را میگویند و خودم هم گفتم احتمالاً شایعه است. خوب شد که شما گفتید! این فیلمی است که بازی میکنند. خب حالا تو این را میگویید حالا دو ساعت دیگر معلوم میشود که چه کسی راست میگوید چه کسی دروغ؟ بعد چه کار میکنید؟ هیچی. دوباره یک دروغ دیگر میگویند و بازی دیگری درمیآورند.
یک موردش هم تهمت جنسی به همسر پیامبر بود. داشتند از جبهه برمیگشتند و این شایعه را در شهر و بین مسلمانان و رزمندگان پخش کردند این پیامبر که به همه درس اخلاق میدهد و از حجاب و اخلاق میگوید، خانم خودش مشکل دارد! آیه «افک» نازل شد. تهمت زدند که زن پیامبر، از جمع جدا شده و با یکی از مسلمانان بوده و با هم شوخی میکردند و گل میگفتند و گل میشنفتند. تو اول برو زن خودت را خانم خودت جمع کن و بعد به ما درس اخلاق بده! یعنی تهمت جنسی به ناموس و خود پیامبر. این هم از کارهای عبدالله ابن ابی و دار و دستهاش بود که کردند. ماجرای «افک» که حرمت پیامبر را شکستند. «إِنَّ الَّذِینَ جَاءُوا بِالْإِفْکِ عُصْبَةٌ مِنْکُمْ» کسانی که این تهمت را زدند، گروهی از خود شما هستند. این یک خط رسانهای و تبلیغاتی، جنگ سیاسی، جنگ نرم، جنگ رسانهای دیگر دشمن است. همه این آیههایی که میخوانید و بعد میگویید «صدق الله العلی العظیم» ثوابش برسد به روح همه! این آیات برای این چیزها گفته نشده! اصلاً نمیفهمید چه میگویید. آیه را با آهنگ میخوانید و صلوات میفرستید و تمام میشود و الحمدلله بخش برنامه قرآن برنامه تمام شد!
هر کدام از این آیهها دریایی از مسائل است. مسائل امروز ماست. دقت کنید. یکی دیگر از کارهایی که کردند، همین الان مگر این کارها را نمیکنند؟ گفتند این آقا که میخواهد دیگران را تربیت کند، اول برود زن خودش را تربیت کند. خانواده خودش مشکل دارند. آمده به ما میگوید. زنش داشت با آن مرد میگفت و میخندید! معلوم نیست چی به همدیگه میگفتند! آیه نازل شد. «إِنَّ الَّذِینَ جَاءُوا بِالْإِفْکِ» کسانی که با سلاح تهمت جنسی سراغ شایعهپراکنی رفتند، «عُصْبَةٌ مِنْکُمْ لا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَکُمْ بَلْ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ» اینها بین خود شما هستند. در خانهها و کوچهها و بازار و چادرها و خیمههای خودتان هستند. از خودتان و بین شما هستند. «لا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَکُمْ بَلْ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اکْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ» آن را شر برای خودتان مپندارید، بلکه خیری برای شماست. برای هر یک از آنان، از گناهی که مرتکب شدهاند سهمی خواهد بود.
همین تبدیل به ضدحمله خواهد شد. چیزی که آنها فکر میکنند برای آنها فرصت است، تبدیل به تهدیدی علیه آنها خواهد شد. «عصبه» یعنی گروهی، یعنی «عُصْبَةٌ مِنْکُمْ» یعنی صحبت یک نفر نیست که اشتباه کرده باشد یا تهمت زده باشد. یک جریان است. عصبه، یعنی جریان. یعنی اینها دارند جریانسازی میکنند و تیم هستند. یعنی این شایعهها جایی پخته میشوند. همین طوری کسی نفرستاده است. آنهایی که این تهمتها را میزنند، این جبهه را خراب میکنند، راجع به ارزشها، راجع به پیامبر، برای افراد شبهه ایجاد میکنند و به شک میاندازند، اینها یک گروه بین شما هستند، ولی تیمهایی سازماندهی شده هستند. حالا چه کار کنیم؟ یک عده مسئلهدار شدهاند و یک عده به شک افتادهاند که نکند اینجوری باشد. خداوند میفرماید: «لا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَکُمْ بَلْ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ» اگر شما پاک باشید و درست عمل کنید، این حمله به ضدحمله تبدیل خواهد شد. چیزی که ظاهراً به نفع آنهاست، علیه خودشان خواهد شد. «لا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَکُمْ بَلْ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ» فکر نکنید شر و ضربه بدی به شماست. «بَلْ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ» اتفاقاً تهدید نیست، فرصت است. خداوند از این فرصت به شما کمک میکند که بخشی از این جریانهای فاسد را بشناسید و افکار عمومی در برابرشان واکسینه شود. «لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اکْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ» کسانی که در این جریان با دشمن همکاری میکنند، همه مثل هم نیستند. بعضیهاشان روباه و بعضیها الاغ هستند. بعضیها بازی میدهند، فاسد و کلاهبردار هستند و بعضیها بازی خوردهاند. دقت کنید قرآن کیلویی برخورد نمیکند. خیلی دقیق و زیبا. نمیگوید هر کسی که در این جریان این موضع را گرفت همهشان مثل هم هستند. میفرماید: نه. اینها همه مثل هم نیستند. بعضیها زودباورند هر چه به آنها بگویید باور میکنند و میروند میگویند. بعضیها پیچیده و شیطان هستند. در جمع کار میکنند ولی تکتک باید پاسخگو باشند. تکتک حساب پس میدهند. «تو چرا این را گفتی؟» میگویند دیدم بقیه گفتند، من هم گفتم! همین الان شایعهها و دروغها چطور پخش میشود؟ یک عدهای دروغ را میسازند، یک عدهای آن را میپزند، یک عدهای مواد اولیهاش را تأمین میکنند، یک عدهای پخش میکنند و یک عدهای مصرف و توزیع میکنند! قرآن میفرماید هر کدام سهم خودشان را دارند. «لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اکْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ» سهم هر کدام، گناه و خیانت خودش است. اما «وَ الَّذِینَ تَوَلَّوْا کِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذابٌ أَلِیمٌ عَذابٌ عَظِیمٌ» رهبرشان، کسانی که همه اینها را سازماندهی و مدیریت کردند، عذاب اصلی برای آنهاست؛ که اینجا اشاره به عبدالله ابن ابی است. همین الان هم دقیقاً همین کارها دارد انجام میشود.
قرآن میگوید شهادتطلبی و تغییر نیافتن و عوض نشدن بعد از جنگ، در دوران صلح، اینطور میشود خط را حفظ کرد و نیرو تربیت کرد و فرماندهی کرد. این در حوزه جهاد سختافزاری است.
در حوزه نرمافزاری هم این آیه است. ببینید اینها چطور با هم ائتلاف میکردند در حالی که خودشان با هم مشکل داشتند و قبل از اسلام با هم دشمن بودند. حالا دشمن مشترک پیدا کردهاند. چطور پشت جبهه کار میکنند؟ شکست دشمن را پیروزی جلوه میدهند. به رهبر و پیامبر اکرم(ص) تهمت ناموسی میزنند و شایعه پخش میکنند. مثلاً فلان جا اینجوری شده است. و وسط عملیات بهانه میگیرد و چند صد نفر و چند گردان را با حرفهایی ظاهراً خوب با خودش برمیگرداند. عین این اتفاقات که آن موقع افتاد الآن هم دارد میافتد. کسی که این آیه را قشنگ و با قرائت و بلند میخواند ولی نمیفهمد چه میگوید و کلماتش را متوجه نمیشود، قشنگ خواندی، خدا قبول کند. یک بار هم آرام و قشنگ بخوان ببینیم چه میگویی و معنایش چیست؟ این آیه راجع به چه چیزی بوده است؟ الان به ما چه میگوید؟ این دوتا آیه، از ۶۰۰۰ و خردهای آیه قرآن است. در خدمت شما هستیم. اگر فرمایشی دارید بفرمایید.
در مورد سختافزاری، راجع به تشکیلات پشت صحنه است که دارند سازماندهی میکنند. این آیه قرآن چه قشنگ وضعیت الان را توصیف میکند. اینهایی که در جبهه دشمن کار میکنند، همه مثل هم نیستند. گفت بعضیهایشان بازی میخورند و هر چه به آنها میگویند، همان را میگویند. لجبازی است، دعوای شخصی است. یکی اوباشگری است و یکی هم بچه است و نمیداند چیست و هر چه به او بگویند، باور میکند. هر کدام مسئولیت خودشان را دارند. اما آن کسی که آن دروغ بزرگ را میگوید و آنهایی که اینها را سازماندهی و تحریک میکنند، باید با آنها برخورد شود. این بحث اطلاعاتی و امنیتی است. آنها شبکه سرویسهای اطلاعاتی هستند و به سرویسهای خارجی وصل هستند. اما بدنهشان نه. اینها را باید طبقهبندی کرد. هر کدام به سبک خودشان هستند. کسانی که در این مسائل شرکت میکردند همه تیپهای مختلفی بودند. هم آدمی بود که چاقوکش و لاشخور بود، در اینترنت هست یکی را شهید کرده بود فکر کرده بود فرار میکند گفته بود که کشتم! عرق هم خورده بود! بعد که او را گرفتند گفت بله، عرق خورده بودم مست کرده بودم بعد رفتیم پاسدارکُشی! از این آدمهای اینطوری مفسد و آدمکش هست، تا بچهای که – در تلویزیون توضیح دادند که چه بوده – در حاشیه شورا، میگفت 90 درصد از این بچهها را که میگیرند گریه میکردند و میگفتند غلط کردیم.
من آخر سال 56 و اول سال ۵۷ را یادم هست، فرق آن موقع که انقلاب بود با الان که ادای آن را درمیآورند. من ۱۴، ۱۵ سالم بود که بازداشت شدم. اولین بار بود، قبل از انقلاب بود. در بازداشتگاه و زندان به من گفتند به خمینی فحش بده تا آزادت کنیم. خیلی کتک خوردم. افسر آمد و گفت یواشکی در گوش خودم به خمینی فحش بده و برو. یک پسر ۱۶ ساله از من یکی دو سال بزرگتر بود. دستش شکسته بود و روزه بود. به او گفتند به خمینی فحش بده تا آزادت کنیم. خیلی کتک خورد. آن موقع اینطور بود. این آیه «وَمِنْهُمْ مَنْ قضی نحبه» را این بچهها واقعاً باور داشتند که حرف خداست و خدا راست میگوید. خداوند میفرماید: ««عسى اللَّهُ أَن یَتُوبَ عَلَیْهِمْ» شاید خدا توبه آنها را بپذیرد. ادامه آیات است. «إِنَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ» او بسیار آمرزنده و مهربان است. یعنی چه؟ یعنی خدا شاید بعضی از این منافقین را ببخشد. کسانی که بازی خوردهاند، کسانی که واقعاً باور کردهاند که این ظالم است و او مظلوم است، تحقیق هم نمیکند، گوش نمیدهد و به خودشان و جامعه ظلم میکند. گناه کرده و عذاب هم دارند، اما احتمال بخشش آنها هم هست. قرآن میگوید شاید خدا بعضی از این منافقین را ببخشد، به شرطی که دیگر ادامه ندهند و وقتی حرف حق را شنیدند، قبول کنند.
اما مسئله حجاب، مسئله الان نیست. از قدیم بوده و الان سرباز کرده است. فکر نکنید که بیحجابی الان یک مرتبه پیدا شده است. نه. از اول انقلاب بود. این مسائل در دهه ۶۰ هم بود. اینها نمیدانند و شما هم شاید بعضیهاتان ندانید. همان موقع که امام گفتند بیحجابی و برهنگی حرام است و شرعاً ممنوع است، در تهران تظاهرات شد. نزدیک ده هزارتا زن بیحجاب و حکومتیهای قبل از انقلاب و سلطنتطلبها و کمونیستها، ضدحجاب، در تهران روسریهای خود را آتش زدند و به نشانه عزای آزادی، لباس سیاه پوشیدند و شعار مرگ بر دیکتاتور سر دادند. منظورشون امام بود. انقلاب شده است که آزاد باشند و حالا میخواهند لچک سر ما کنند؟ اینجوری نیست که در دهه ۶۰ نبوده باشد. بوده است. منتهی آن موقع جنگ و انقلاب بود و هر هفته شهید میدادیم و اینها جرات نمیکردند. رسانه هم نداشتند. رسانهای که آنها را منسجم کند و به آنها خط بدهد نبود. زور میزدند که پای بیبیسی، آمریکا و اسرائیل بنشینند. الان فضای مجازی و ماهواره و اینها به آنها آموزش میدهند و به آنها روحیه میدهند و سازماندهیشان میکنند. و الا آن موقع هم بود.
نکته دیگر این که ۴۰ سال گذشته است و ما اول دهه ۶۰ جور دیگری حرف میزدیم و میتوانستیم حرف بزنیم. الان بعضی از آن حرفها را دیگر نمیتوانیم بزنیم. ۴۰ سال گذشته است و بین همه خدمات، کارهایی که نباید میشد، شد و کارهایی که باید میشد، نشد. دقت میکنید؟ مثل کسی است که به بخشی از وظایف و مسئولیتهایش درست عمل نکرده است، یا نتوانسته، یا نخواسته، یا نمیدانسته، یا سه تیپ آدم بودند که هر کدام یک جور بودند. در جاهایی ما نتوانستیم کاری کنیم. خود رهبری هم فرمودند: ما در عدالت خیلی پیشرفت کردیم ولی این آن چیزی نبود که میخواستیم. میخواهم بگویم این مشکلات در کشور هست. وقتی مثلاً گرانیها اینطوری است، باز میشود گرانی را یک جوری تحمل کرد، ولی بدتر از آن اختلاس، بخشی از جامعه را دچار تردید میکند، بعضی از ماها هم ناراحت میشویم و میگوییم چه خبر است؟ چه کار میکنند؟ طرف مقابل پررو میشود و میگوید تو خودت به شعارهایت عمل نمیکنی، حالا به من میگویی؟! میخواهم بگویم اینها هست.
نکته سوم این که نسلی که زمان انقلاب بود، 70درصد از انقلابیها و ضدانقلابیها مردهاند. ما جزو آن ۲۰- ۳۰ درصد هستیم که داریم میمیریم. اکثریت مثل اعضای این جمع، اصلاً جنگ و انقلاب و شاه را ندیدهاند و نمیدانند چیست و نمیدانند ایران چطور به اینجا رسیده است ایران چه بوده و چه شده، فقط مشکلات الان را میبینند. خودشان را با کشورهای دزد سرمایهداری مقایسه میکنند که ۲۰۰ سال است دنیا را غارت کرده بعد میگوید اینجا اینجوری است! جاهایی هم میرود و میبیند واقعاً خلاف است و مشکلات را میبیند.
خود انتقال از نسلی به نسل دیگر، دوباره باید از صفر شروع شود. با این نسل جدید، همان حرفهایی را که به نسل ما زدند و ما شنیدیم و بچهها ایمان آوردند و فداکاری کردند، همانها را دوباره باید با این نسل از صفر شروع کنیم. بچه آدم که ادامه آدم نیست. نسل بعد، ادامه نسل قبل نیست. هر نسل، فکر و ذهن و احساس و ادراک جداگانهای دارد و باید به سوالاتش جواب بدهیم. این هم هست.
یکی از حضار: (نامفهوم) فرد بیحجاب از جلوی نیروی انتظامی ما رد میشود اصلاً نیروی انتظامی هیچ چیز نمیگوید!
اقتدار و آتوریته در داخل باید ریشهیابی شود. چه بوده؟ بخشیاش تقصیر خودمان بود، بخشی از آن هم پروژه دشمن بود و بخشی هم طبیعی است. این بچهای که جلوی دوربین آمده مسخرهبازی درمیآورد، بچه است. اصلاً نمیداند چه خبر است. با دوست دخترش آمده است و میخواهد رژیم را سرنگون کند برود به شامش برسد! اصلاً نمیداند چیست. آنهایی که دهه ۶۰ و بعدش را و جنگ و این مسائل را دیدند آنها جرأت نمیکردند جلو بیایند چون میفهمند چه خبر است. این بچه هیچ چیز نمیداند آمده جلو، مثلاً یک دختری ۱۴، ۱۵ ساله آمده جلو و توی گوش افسر نیروی انتظامی زده است! برای این که اصلاً نمیداند چه به چیست. نه تجربه تاریخی دارد، نه سواد دارد و نه سابقه دارد فقط پای ماهواره نشسته است آنها گفتند تمام شد، این هم آمده گفته خب تمام شد دیگه! بعضی از این سلبریتیها به دوستانشان پیام میدادند که نترسید، رژیم دارد عوض میشود ما هوای شما را داریم میگفتند بیایید تا به شما اماننامه بدهیم. بله آتوریته را از دست دادیم. چرا؟ چون بعضی جاها به وظیفهمان درست عمل نکردیم. مثل پدری هست که یک جایی خلاف میکند بچهاش میبیند. دیگر نمیتواند به بچهاش دستور بدهد. یا فقط دستور بدهی ولی به سؤالات و نیازهایش جواب ندهی، نمیشود که. این بچه وقتی از شما حساب میبرد که به او رسیدگی و نظارت کنید و مشکلاتش را حل کنید. باید بداند که دوستش دارید و به فکرش هستید و به سوالهایش جواب بدهید. نه این که ولش کنید و وقتی گردنکلفتی کرد، فکر کنید با تشر ساکت میشود. نه. تا یک حدی اینجوری است. بعد کمکم زورش از شما بیشتر میشود. ما با بچهمان تا وقتی کوچک بود کشتی میگرفتیم و میگفتیم بیا جلو، حالا که هیکل پیدا کرده است، او میخواهد با ما کشتی بگیرد.
یکی از حضار: مواضع شورای فرهنگی چیست؟ اصلاً شورای فرهنگی از ارگانهای مختلف درباره حجاب مطالبه دارند؟
جواب استاد: شورای انقلاب فرهنگی، اعضا و مسائلش را تغییر داد و بهتر شد. همین حجاب هم جزو مسائلی بود که شورای انقلاب فرهنگی مصوبهای داشت و برای ۳۰- ۴۰ نهاد حکومتی، وظایفی تعیین کرده بود، ولی هیچکدام از این نهادها به وظایفشان درست عمل نکردند و بازخواست نشدند و نظارتی بر آنها نبود. اصلاً اینها در برابر شورا پاسخگو نبودند و هر دولتی که میآمد، به وزیر و رئیس خودشان نگاه میکردند و هر کاری میخواستند میکردند و هیچ وقت پاسخگو نبودند. اگر همان مصوبات شورای انقلاب فرهنگی از همان موقع اجرا میشد، برای بیش از ۴۰ دستگاه تقسیم کار شده بود گرچه آن قانون هم مشکلاتی داشت ولی اگر آن اجرا میشد، شاید خیلی از این اتفاقات نمیافتاد. تنها بخشی از آن مصوبه که اجرا شد، آن هم نه آنطور که باید، در خیابان بود.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
هشتگهای موضوعی